رضا قلى خان ( هدايت )

777

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و آن را دست‌مزد نيز كويند پاى ماچان باصطلاح درويشان صف نعال را كويند و رسم چنين است چون يكى از آن كروه كناهى كند و تقصيرى نمايد در صف نعال كه مقام غرامت است خاضع آمده كوش خود را بدست خود بكيرد و بيك پا بايستد چندانكه پير عذرش پذيرد و از كناهش دركذرد چنان كه حكيم خاقانى كويد هوا مىخواست تا در صف بالا همسرى جويد كرفتم دست و افكندم بصف پاى ما چانش مولوى معنوى كفته آدم از فردوس و از بالاى هفت * باى ماچان از براى عذر رفت پاى و پر داشتن كنايه از تاب و طاقت باشد چنان كه فردوسى كفته ستودان همى سازدش زال زر * ندارد همى جنك را پاى و پر پائين‌پرستى كنايه از خدمت‌كارى باشد و اطاعت چنان كه فردوسى كفته بدركاه خسرو خرامش كنم * به پائين پرستيش رامش كنم پخته‌خوار كنايه از دو چيز است اول كنايه از كدا باشد چنان كه شيخ سعدى كفته اكر دست همت ندارد به كار * كداپيشه خوانندش و پخته‌خوار دويم كنايه از داماد بود حكيم سنائى كفته بود تو شرع بر تواند داشت * زانكه او روشن است و پود تو تار دين نيايد بدست تا بودست * مر تو را دست مرد پاى كذار پرانداختن كنايه از عاجز شدن و زبون كشتن و فروماندن بود پرانيدن كنايه از تعريف كردن بود چنان كه ظهورى كفته كهن ژنده خويش را مىپرانم نوى ز اطلس و پرنيان بر نپرّد پرتابيان كنايه از تيراندازان باشد پرخاشخر كنايه از جنك‌آور و طالب جنك بود پردكى زر كنايه از شرابست چنان كه خاقانى كفته هر هفت كرده پردكى رز بخركه آر * تا هفت پردهء خرد ما برافكند پرده بركرفتن كنايه از ظاهر ساختن باشد پرده خم آهن پرده زنبورى پرده نيلكون كنايه از آسمانست پرده دير سال كنايه از سپهر باشد پرده‌شناس كنايه از دو چيز است اول كنايه از عارف باشد دويم كنايه از مطرب بود پرده‌نشينان كنايه از ملائكه مقربين باشد پردهء هفت رنك و پردكى هفت رنك كنايه از دنيا است پركنده كنايه از درمانده و عاجز شدن بود پرمكس كنايه از نوعى از اسلحه و كوهر تيغ و مزامير و نوا و پلارك و نوعى از جامه ابريشمى كه بس لطيف و نازك باشد پرنيان‌خوى كنايه از خوش‌خوى و صاحبدل بود پروبال داشتن كنايه از قوت داشتن پرىبند و پرىخوان كنايه از شخصى است كه تسخير جن كرده باشد چنان كه حكيم قطران كفته چون پريداران درخت كل همىلرزد ز باد * چون پرى بندان بر او بلبل همى افسون كنند پريدار در اصطلاح دو معنى دارد اول دختر دوشيزه را كويند كه زنان جادو حاضر سازند و افسونها خوانده بروبدمند تا پرى در بدن او درآيد و آن دختر شروع در رقص كند و در آن اثنا از مغيبات خبر دهد چنان كه سيف اسفرنكى كفته بنات چرخ بربسته بغمزه چشم مرد مرا * چو كيسوى پريداران بوقت رقص در برزن دويم شخصى بود كه پرى به بدنش درآمده باشد مولوى معنوى كفته در عشق سليمانم من همدم مرغانم * من شخص پر بدارم من مرد پريخوانم پرى كرفته در اصطلاح كسى را كويند كه پرى با او يار باشد و او را از مغيبات جز دهد چنان كه هر چيز بخواهد كويد و هر چيز را كه دزديده باشند پيدا كند و هر چيز كه اراده نمائى كه از او بپرسى ناپرسيده جواب بكويد و خوابى كه ديده باشى پيش از آنكه به او تقرير نمائى بكويد كه چه خواب ديده و تعبير آن چيست و از احوال غايب ترا خبر دهد اين قسم مردم را بتازى كاهن خوانند پس افكندن با اول مفتوح كنايه از چيزى بود كه از يوم الخرج خود و خرجهاى ضرورى بازكيرند و بجهته عاقبتى آن را نكاهدارند چنان كه شيخ اوحدى كفته هم بعلم خودش بده پندى كه ندارد جز اين پس افكندى و در بعضى از فرهنكها بمعنى ميراث و در بعضى ديكر نيز بمعنى ذخيره است پسته شكرفشان كنايه از دهان معشوق است پس جانشين با اول مفتوح كنايه از شخصى است كه چون صاحب دكان برخيزد در دكان نشيند و كالاى او را بفروشد پس‌دست كردن با اول مفتوح كنايه از پنهان كردن بود چنان كه امير خسرو كفته و كر به خانه زرى ماند زن كند پس‌دست * ز بهر آنكه خورد كنك ديكرش به حرام پس كوش افكندن با اول مفتوح كنايه از فراموش كردن بود چنان كه كمال اسمعيل كفته دماغى كو ببويد آن پسر غمهاى خوش‌بويت * پس كوش افكند حالى حديث غم چو اسير غم پشت‌پا زدن كنايه از ترك دادنست پشت جن كنايه از روكردان باشد پشت‌وار با اول مضموم بثانى زده كنايه از پشتيبان باشد چنان كه مولوى معنوى كفته نه مار را مدد و پشت‌وار موسى ساخت * نه لحظه لحظه ز عين جفا